تبلیغات
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر - ثروتمند
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ثروتمند

هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابی مچاله شده بودند . هردو لباس های كهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند .

پسرك پرسید : «ببخشین خانم ! شما كاغذ باطله دارین؟ » .

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها كمك كنم . می خواستم یك جوری از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهای كوچك آنها افتاد كه توی دمپایی های كهنه كوچكشان قرمز شده بود .

گفتم : بیایین تو ، یه فنجون شیركاكائوی گرم براتون درست كنم . آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند . بعد یك فنجان شیركاكائو و كمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم .

زیر چشمی دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد !

بعد پرسید: « ببخشین خانم ، شماپولدارین ؟ »

نگاهی به روكش نخ نمای مبل هایمان انداختم وگفتم: من ؟!  اوه...نه !

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبكی آن گذاشت و گفت :

« آخه رنگ فنجون و نعلبكیش به هم می خوره ! »

آنها درحالی كه بسته های كاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند ، رفتند .

فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم .

بعد سیب زمینی ها را داخل غذا ریختم و هم زدم . سیب زمینی ، غذا، سقفی بالای سرم ، همسرم ، یك شغل خوب و دائمی ، همه اینها به هم می آمدند .

صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم .

لكه های كوچك دمپایی را از كنار بخاری پاك نكردم !

می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم ! 

ماریون دولن

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهدی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر شما در رابطه با این وبلاگ






نویسندگان