تبلیغات
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر - هرچه كنی به خودكنی...
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

هرچه كنی به خودكنی...

درویشی در كوچه ها می گشت و پشت سرهم می گفت: "هرچه كنی به خود كنی"

زنی از اهالی محل صدای او را شنید وبا خود گفت: این درویش كه كار بدی نكرده است و به ظاهر انسان پاك و شریفی است اما من بلایی به سرش می آورم كه با آن كه خود گناهی نكرده است، دچار بلا شود و دیگر این جمله را به كار نبرد و حرفش غلط از آب در بیاید.

زن به خانه رفت. تكه نانی را به زهر آلوده كرد و به مرد داد. درویش خدا را شكر كرد و راه افتاد. در میانه راه پسركی را دید. او بادیدن درویش و چهره مهربان او گفت: من ساعت هاست كه بازی كرده ام و حسابی گرسنه ام و توان آن كه تا خانه بروم را ندارم. درویش با آنكه خود گرسنه بود، تكه نانی را كه از زن گرفته بود به پسرك داد، پسرك آن را خورد و حالش به هم خورد. بچه ها با عجله سراغ مادرش رفتند و به او گفتند كه پسرت حالش به هم خورده است. زن سراسیمه به راه افتاد و بچه اش را درحال مرگ دید و درویش را بالای سر فرزندش. زن بلافاصله درویش را شناخت و به او گفت: تو اینجا چه می كنی؟

درویش گفت: پسرت گرسنه بود. نانی را كه به من دادی به او دادم تا گرسنگی اش برطرف شود.

زن كه از شدت حیرت و تاسف توان حرف زدن نداشت با خود گفت:

راست گفتی هرچه كنی به خود كنی، گرهمه نیك و بد كنی.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهدی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر شما در رابطه با این وبلاگ






نویسندگان