تبلیغات
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر - سفر ...
کلا همه چی ولی کوتاه و مختصر

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سفر ...

عاشق می خواست به سفر برود روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم میچید و هی سال ها جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی راکه ته ته چمدانش جا داده بودو سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم.

به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر

عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که

که نامش عشق است

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ

چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.

جز خدا که همیشه با او بود.... 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مهدی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر شما در رابطه با این وبلاگ






نویسندگان